روزی روزگاری گنجشکی بالای درختی لانه داشت
شب شد
باران می بارید هوا سرد بود
صدای گرگ ها همه جا پیچیده بود
گنجشک سردش شده بود و می ترسید
گرگ ها در نزدک همان جا قایم شده بودند
گنجشک را دیدندسری همله کردند
نجات گنجشک
گنجشک تا انها را دید
پا به فرارگذاشت
گرگ ها اسلا خسته نمی شدند
گنجشک این قدر رفت تابه چوپانی رسید
جوپان فکر کرد
گرگ ها دارند به گوسفندانش همله می کنند
برای همین چوبش را برداشت و گرگ هارا فراری داد
دوستان اگر از این داستان خوشتان امده است درباره اش نظربدهید ممنون از شما


برچسب:
نویسنده: نگار بهرامی